ساقی نبیلو – مدیرمسئول و خبرنگار معدنمدیا؛
جمعه، ۷ فروردین ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۹:
۲۸ روز از شروع جنگ تحمیلی علیه ایران میگذرد… این روزها همه حرفهایمان حول جنگ میگذرد. دور هم نشستهایم و گفتوگو میکنیم. هرکسی از دریچه نگاه خودش به جنگ و آثار آن مینگرد و دربارهاش حرف میزند.
گوشیام زنگ میخورد. یکی از همکاران است. صدایش تا حدی سراسیمه به نظر میرسد. میپرسد: «شنیدی فولاد مبارکه رو هم زدن؟» اول گمان کردم درباره خبر دیروز- پنجشنبه- حرف میزند. میگویم یک چیزهایی شنیدهام ولی دربارهاش جستوجو نکردهام؛ اما بعد از خداحافظی کانالهای خبری را یکییکی باز میکنم؛ خبر برای همین چند دقیقه پیش است. میگویم: «وای فولاد مبارکه رو زدن». چند دقیقه بعد: «ای وای؛ نیروگاه برقشو زدن». نمیدانم چرا، اما حمله به نیروگاه انگار برای من درد بیشتری داشت. چقدر با شوق دربارهاش نوشته بودیم. چقدر به آن افتخار میکردیم؛ مثل مادرانی که بزرگشدن فرزندشان را سالها ذرهذره چشیدهاند و با عشق به آن نگریستهاند و هر کجا که مینشینند دربارهاش حرف میزنند. در سالهای سخت ناترازی، نیروگاه ۹۱۴ مگاواتی شهید کاظمی برایمان دلگرمی بود. فولاد مبارکه کمکم داشت وابستگیاش به شبکه سراسری برق را به کلی قطع میکرد؛ برای همه الگو شده بود. خبرهایش برای من حالوهوای دیگری داشت.
خوب یادم است؛ ۱۹ تیر سال ۱۴۰۴ بود. پدرم به روال همیشگیاش داشت از تلویزیون اخبار گوش میداد، در اتاق نشسته و مشغول کارهایم بودم، صدای تلویزیون آنقدر زیاد بود که احتمالاً هرکسی از کوچه هم که رد میشد آن را میشنید، چه برسد به من که فقط چند متر با آن فاصله داشتم؛ داشتم خبر روی سایت میگذاشتم. ناگهان صدای سعید زرندی، مدیرعامل فولاد مبارکه در فضای خانه پخش شد که داشت درباره این حرف میزد که فاز نخست نیروگاه خورشیدی ۶۰۰ مگاواتی، یعنی ۱۲۰ مگاوات آن وارد مدار شده… یک آن که به خودم آمدم، دیدم لبخند عمیقی روی لبهایم نشسته و دارم عمیقاً احساس غرور میکنم! اولین بار بود که از صدای بلند اخبار لذت میبردم. انگار دلم میخواست همه بشنوند، شبیه پدرم و همه پدرهایی که وقتی فرزندشان موفقیتی کسب میکند، میخواهند هرکسی از اهل فامیل را میبینند، به هر بهانهای سر صحبت را باز کنند و موضوع را به همانجایی برسانند که میخواهند و بعد با ذوق دربارهاش حرف بزنند و با افتخار بگویند فرزندشان چه دستاوردی داشته است. دلم میخواست از اتاق بیرون بروم و به اهالی خانه بگویم که این خبر چقدر به من ربط دارد!
این زندگی من است. روزها از فولاد مینویسم و شبها با رویای قدمزدن در لابهلای سازههای غولپیکر فولادی به خواب میروم.
حالا اما جنگ شده است. هرکجا که میروی یا حرفی از جنگ است یا نشانی از آن. در دیدوبازدیدهای نوروز، همه از جنگ حرف میزنند؛ تقریباً هرکسی که من را میبیند، میپرسد چه خبر؟ به همهشان میگویم من هم مثل شما! اینترنتم قطع است. سیمکارت سفید ندارم. همان خبرهایی را میخوانم و میشنوم که شما میخوانید و میشنوید.
از دیروز اما قضیه دیگر فرق میکند. من چیزهایی را دیدهام که هیچکدام از اهل فامیل ندیدهاند. هرچقدر هم خبرش را بخوانند، بعید میدانم برایشان قابل درک باشد که چرا حین نوشتن از نیروگاه ۹۱۴ مگاواتی شهید کاظمی فولاد مبارکه اشکهایم جاری شده و بغض گلویم را میفشرد.
میگویند که این نیروگاه به تنهایی ۵ درصد از ناترازی برق کشور را رفع میکرد و چراغ بسیاری از خانهها را روشن نگه میداشت؛ همچنین ۷۰۰ خانواده از قبل آن نان میخوردند. اگر بدانیم برق مورد نیاز مجتمع معظم فولاد مبارکه حدود ۱۶۰۰ مگاوات است، احتمالاً برایمان ملموستر خواهد شد که این نیروگاه چه نقشی در تأمین برق صنعت اشتغالزای افتخارآفرین ما داشته است.
جنگ همیشه بد است. وقتی جانهای بیگناه پرپر شوند و وقتی کودکان دیگر از خواب بیدار نشوند… جنگ نابود میکند؛ نه فقط سازههایی که روی هم سوار شدهاند را، که ذرهذره زندگیهایمان را.
وقتی رژیم صهیونیستی و آمریکا این زیرساخت را هدف قرار میدهند، در واقع فقط به زیرساختها و خط تولید فولاد شلیک نکردهاند؛ آنها دقیقاً شریانهای حیاتی و معیشت مردم را نشانه گرفتهاند. هدف این است که بار تأمین برق این غول صنعتی دوباره روی دوش شبکه سراسری و فرسوده کشور بیفتد. هدف بازگرداندن خاموشی به خانهها، مختل کردن زندگی روزمره و فلج کردن تابآوری جامعه است. جنگ فقط جانها را نمیگیرد؛ جنگ با نابود کردن زیرساختهایی که با خون دل برای رفاه و پایداری یک کشور ساخته شدهاند، تلاش میکند امید به زندگی عادی را در یک جامعه متوقف کند. این همان واقعیت تلخی است که پشت تیتر حمله به یک نیروگاه پنهان شده است.